نافذالبصیرة

خرید بک لینک

روزي معاويه از عقيل پرسيد: «داستان آهن گداخته چيست؟»عقيل گفت: «روزگار بر من سخت شد و از فقر و تهيدستي به تنگ آمدم. نزد برادرم رفتم، هر چه با اصرار تقاضاي كمك نمودم، پاسخ مثبت نشنيدم، چارهاينديدم جز آنكه همهي فرزندانم را برداشته و به خانهي علي (ع) بروم. آثار فقر و پريشاني از چهرهي بچههايم آشكار بود، فرمود: «شب بيا تا چيزي به تو بدهم».در تاريكي شب يكي از فرزندانم دست مرا گرفت و به خانهي علي (ع) برد، او به پسرم فرمود: از اطاق بيرون برود وقتي اطاق خلوت شد، فرمود: «اكنون بگير، با يك دنيا حرص و آز، به گمان اينكه اكنون هميان طلا به من خواهد داد. به سرعت پيش رفتم، ولي ناگهان دستم بر آهن تفتيدهاي قرار گرفت، آن را از دست افكنده و مانند گاو عربده كشيدم.فرمود: «مادرت به عزايت بگريد، اين حرارت آهن است كه انساني آن را با آتش دنيا، داغ كرده است، پس در فرداي قيامت به من و تو چه خواهد گذشت، اگر ما را به رشتههاي زنجير آتشين دوزخ بكشند؟ سپس اين آيهي (71 مومن) را تلاوت فرمود:«اذ الاغلال في اعناقهم و السلاسل يسحبون: «در آن هنگام كه غلها و زنجيرها بر گردن آنان قرار گرفته و آنها را ميكشند.سپس فرمود: ليس لك عندي فوق حقك الذي فرضه الله لك الا ما تري فانصرف الي اهلك: «جزآنچه كه خداوند براي تو تعيين كرده است، حقي از بيتالمال در نزد من نداري، برو به خانهات».معاويه در تعجب فرورفت و گفت: هيهات هيهات عقمت النساء ان يلدن مثله: «افسوس، افسوس، كجا است زني كه مانند علي (ع) فرزندي بياورد؟». داستانهاي نهجالبلاغه، صفحه209+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:44&nbsp توسط رضا خسروی  |  نافذالبصیرة...

ما را در سایت نافذالبصیرة دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 3:56

صفحه بندی